خب ... امروز تصمیم گرفتم یه عالمه بنویسم  :)

راستش تقریبا چند ساله که یه ایده ای توی ذهنمه مبنی بر اینکه ورزش کنم !!!! بله ، به همین سادگی ! اونجوری نگا نکنین ! خب تو تربیت ما ورزش جایگاهی نداشت :(  سال 90 یه تابستون باشگاه اروبیک ثبت نام کردم اما راستش اصلا از اروبیک و ورزش گروهی خوشم نیومد. اون موقع تو عقد بودیم. یادمه این خانوم مربی بدون اینکه توان بدنی آدم ها یا سنشون رو بسنجه بیست نفر رو باهم می دووند یا تمرینات پیچیده ای که نیاز به هماهنگی ذهن و بدن داشت می داد که من با بدن خشک از همراهیشو عاجز میشدم. بعد هم اصلن هیکلم تغییری نکرد. بعد اون درگیر عروسی و اینها شدم و بعد کار و بعد هم مهاجرت به تهران و همش بی ثبات بودم و برنامه ریزی سخت بود. میشه گفت تو این شش سالی که از ازدواجم میگذره اولین دوره ثبات نسبی رو تجربه می کنم و از همین رو رفتم باشگاه بدن سازی ثبت نام کردم. من لاغرم و هیکلم عیب خاصی نداره، ساعت شنی متمایل به گلابی ام ولی کار اداری و نشستن متمادی باعث شده یه مقدار قوز کنم، شونه درد هم داشتم. به هر حال اول می خواستم سه روز در  هفته ثبت نام کنم اما خانوم مربی با یه تخفیف مختصر گولم زد و هر روز ثبت نام کردم و بسیار از این تصمیم راضی ام :) صبح ها با تلاش جان فرسا ساعت 6.5 بیدار می شم، گاهی دوش می گیرم نیم تنه ورزشی و شلوار و کتونیام رو با یه شیشه آب معدنی که توش لیمو و خیار و و یکم عسل ریختم بر میدارم و 7 میرسم باشگاه که همیشه ده دقیقه معطل میشم تا بیان و درو باز کنن، بعد تا 8 طبق برنامه مربی ورزش میکنم ، 8 بدو بدو لباس عوض میکنم و میرسم ایستگاه اتوبوس، اگه جا باشه میشینم و آرایشم رو توی اتوبوس انجام میدم (چون موقع ورزش پوست باید نفس بکشه) و معمولن با 5 تا 10 دقیقه تاخیر میرسم شرکت. بدنم یه کوفتگی ملسی داره ، خیلی لذت می برم از حس و حالم .

توی شرکت معمولا انقدر هر روز سرم شلوغه که نمی فهمم تا عصر چجوری می گذره. تلفن داخلی و خارجی پشت سر هم زنگ می خوره و معمولا دارم  همزمان با دو تا خط حرف می زنم با یه دستم هم رو سیستم کارهام رو انجام میدم. از وقتی منتقل شدم به شرکت جدید مون خیلی از کارم راضی ترم. هنوز بهم رسمن سمت مدیر بازرگانی ندادن اما حرف و حدیثش هست، آزادی عمل بیشتره و جواب پس دادنم کمتر بعلاوه که اعصابم هم از سر و کله زدن با بعضی نفرات آروم تره. اما خوب استرس کار و مسولیتش به مراتب بیشتره.

بعد از ظهرها معمولا یه ساعت اضافه کار هستم و حدود 6 میرسم خونه، سعی می کنم بساط عصرونه همیشه باشه. اما ما یه ایراد بزرگ داریم اونم اینکه بعد عصرونه و یکم حرف زدن جفتمون کسل می شیم و حدود 7 می خوابم تا نه. می دونم خیلی عادت بدیه اما واقعا خسته ایم و توان هیچ کار دیگه ای ندارم. می دونم بهتر اینه که مثلا 6 بخوابیم تا 7 اما بازم خوابمون تا 9 ادامه پیدا می کنه :( کسی راهکاری داره ؟

کلاس ترکی استانبولی ثبت نام کردم، یک شنبه و سه شنبه ساعت 6.5 تا 8 که از هفته بعد شروع میشه. ساعتش خیلی خوبه از نظر مقابله با اون جریان خواب و اینا ... اما می دونم که همسر همچنان همون برنامه رو داره :((

دیروز رفتیم برای وام اقدام کنیم اما ضامن نداریم. کسایی که روشون حساب کرده بودیم همه سقفشون پره.. نمی دونم چکار می تونم بکنم ؟! کلی قرض داریم که امیدوار بودم تا آخر این ماه تسویه بشه  و بتونم با قلبی آرام برای خرید لوازم ضرروری برنامه ریزی کنم. ... خدای بزرگ و مهربون خواهش می کنم یه راهی باز کن برامون.

 

تو مرداد سالگرد عقدمون بود. من هیچ برنامه خاصی نریختم همسر گفت نهار بریم بیرون رفتیم نایب سهروردی. غذاش خیلی معمولی قیمتش هم به نظرم نسبت به سرویس و کیفیت ضعیفش خیلی بالا بود. وققتی اومدیم بیرون باهم حرف می زدیم به همسر گفتم راستش من اصن میل نداشتم که بریم رستوران حس کردم تو دوس داری گفتم باشه، اونم گفت من فک کردم تو ناراحت می شی اگه نریم آخه تو رستوران و اینجور برنامه ها دوس داری ! بهش گفتم اما من دیگه مثه قبل فانتزی فکر نمی کنم و برام این تاریخا خیلی واقعه بزرگی نیس. واقعا حس خاصی نسبت به اون روز نداشتم و ندارم. نه اینکه از ازدواجمون، بیشتر بخاطر اینکه اولویت های مهم تری داریم الان که فکرم درگیر اوناس..

اولین اقدام بعد از تسویه شدن قرض ها خرید یخچاله. یخچالی که الان استفاده می کنم یه ارج قد کوتاه کوچولئه که توش یه فریز کوچیک داره مال 43 سال پیش که واسه مامان بزرگم بوده و پارسال که اثاث رو فروختیم مامان برام فرستا اینجا. هر دوهفته باید یه سطل برفک از توش جمع کنم، تازه واسه نگه داشتن هیچی جا نداره. خیلی غصه می خورم از دستش! البته شوخی کردم ،خیلی هم غصه نمی خورم ، بالاخره یکی دیگه می خریم :)

دومیش پرده  است که خیلی توی ظاهر خونه موثره و  قراره تا حدی جلوی صدا رو هم بگیره. بعد از اون سرویس خاب ! که سرویس شدم بس که رو زمین خوابیدیم و لحاف و تشک پهن کردیم! بعد از اون میز نهار خوری و مبل :)

دیگه اولویت آخر هم لوستر و یه آینه برای توی حال، فرش و ... حالا حالا ها کار داریم.

اما راستش ، تنها چیزی که در حال حاضر منو خوشحال می کنه قبولی ارشده. چیزی که به زندگیم سمت و سو می ده و به هدفم نزدیکم میکنه. اگه امسال قبول نشم (روزانه -سراسری) دوباره با جدیت می خونم..

*صبح ها قبل رفتن صورتن همسرو یه عالمه می بوسم. همسر خوش قیافه است ، صورتش عین صورت بچه هاست ، چشمهای درشت و شفاف ، پوست سفید و نرم و تپلی .. خیلی دوسش دارم وقتایی که خوابه. معصوم و دوست داشتنی میشه.

** ثبات تو زندگی باعث پیشرفت میشه. وقتی هرسال به فکر جابجایی باشی، وقتی نگران اجاره خونه باشی، وقتی مکان ثابت نداری خیلی سخته که انرژی تو متمرکز کنی روی برنامه هات. من بعد از سالها زندگی بدون ثبات اینو تو این سه ماه درک کردم . که چقدر فکر آدم آزاد تره و تمرکز آدم انگار بیشتره و برنامه ریزی دقیق تره و .... خدای مهربون شکرت. با همه سلول های بدنم می گم شکرت که تونستیم نصف خونه بخریم :)

*** هفته پیش یه روز همسر پیام داد که "ممنون از اینکه همراهم هستی" از اون روز انگار همه خستگی ها و دلخوری ها و .. پر کشید و رفت . خوشبختی نشست لب بوم ما :)

**** نگران نتیجه دانشگاه خواهرم. امیدارم یکی از شهرهای شمالی قبول بشه... خیلی نگرانشم.

*****یعنی میشه دنیا رو یه پاشنه ای بچرخه که من بتونم آخر این ماه برای سرکار یه دست فرم جدید بگیرم ؟ قیمت کردم 260 الی 280. اما فشار اقتصادی فعلا اجازه همچین حرکتی نمیده مگه اینکه معجزه بشه.

 

و سرانجام : من با خودم قرار گذاشتم که مدت حضورم رو تو اینستا گرام کم کنم(تنها شبکه اجتماعی که توش هستم، من حتی وایبر و تلگرام ندارم ) و بکنمش روز در میون روزی یک ساعت (نیم ساعت صبح تو راه ، نیم ساعت برگش تو راه با تخفیف یه ربع هم آخر شب) بجاش طبق برنامه روزی نیم ساعت شعر، نیم ساعت زبان (یا انگلیش یا فرانسه یا آلمانی هرکدوم حالش بود ) و نیم ساعت مطالعه آزاد (داستان ، اجتماعی ، روان شناسی ) داشته باشم تا برنامه ارشد مشخص بشه. امیدوارم پایبند به قرارم بمونم.

آها یه سوال: من هروقت آشپزی میکنم حس می کنم وقتم داره برا درست کردن یه چیز ناسالم هدر میره (قلبا به خام گیاهخواری اعتقاد دارم) ینی هم غذاهه ناسالمه هم  وقت مفیدم داره هدر میره. راهی دارید که من این حسو کم تر داشته باشم ؟

/ 1 نظر / 19 بازدید
سهیلا

سلام بالخره تونستم بیام وبت.خوشوقتم از آشنایی